مواظب سلامتىتان باشيد!
مىدانم سرتان خيلى شلوغ است و كلى كار مهم براى انجام دادن، رديف كردهايد و قيمت وقتتان سر به خداد دلار مىزند؛ بشريت، چشم به دست شما دوخته تا نجاتش بدهيد و تاريخ، سر كوچه، منتظر مانده كه برويد و عوضش كنيد؛ اما همه اين مسئوليتها، نبايد باعث شود كه بىخيال يك چيز بشويد؛ بدن. حال من هم بد شد. بدن، چيز مادى كثيفى است كه تحويل گرفتن اميالش، نه تنها وقت را هدر مىدهد، بلكه آدمى را از پرداختن به هدفها و خواستههاى متعالىترى كه هر آينه براى محقق كردن آنها قدم به اين كره خاكى نهاده، باز مىدارد.
اينها درست، ولى انصاف بدهيد كه اين مغز، براى اين كه باد كولر مستقيماً در نورونها نخورد، يك جمجمه مىخواهد يا نه؟ پنجاه سال ديگر وقتى مىخواهيد قصه فرودتان روى سطح خورشيد را براى ميهمانها تعريف كنيد، بايد 4 تا دندان توى دهنتان باشد يا نه؟ دلتان مىخواهد با دستهاى خودتان جايزه نوبل را تحويل بگيريد يا آن را به نشانىتان در بيمارستان پست كنند؟ مىدانيد كه پست سوئد، هزينه ارسال محموله را از گيرنده مىگيرد؟
در ايران، دانشگاهها متأسفانه فقط متولى پرورش ذهن دانشجويان عزيز هستند؛ اما سلامت روحى و جسمى، معمولاً فراموش مىشود. اگر باور نداريد، يك نگاه به رنگ و روى قديمىترهاى دانشگاهتان بيندازيد!
افزودنىهاى لازم!
هر دانشگاهى قبول شدى، مباركت! هيچ وقت سعى نكن غذاى دانشگاهت را با دانشگاه يا دانشكده ديگرى مقايسه كنى؛
چون تقريباً هيچ رابطه ثابت شدهاى بين اعتبار دانشگاه و كيفيت غذايش وجود ندارد. غذاهاى دانشگاه و خوابگاه، فقط حاوى مقادير زيادى كالرى است و براى اين كه سرپا باشى و سير شوى، كافى است؛ ولى مواظب باش اين همه نشاسته و كربوهيدرات برنج و سيبزمينى و نان، شكمت را بدجورى جلو مىآورد و اگر فقط از اين رژيم استفاده كنى، به زودى دچار مشكل مىشوى.
همه دانشگاهها در يك نكته مشتركند و آن اين كه يك چيزهايى در غذايشان نيست؛ از شير و ماهى بگير تا سبزى و ميوه. ميوه و سبزى، چيزهايى هستند كه غير از ارزشهاى غذايى، به خاطر داشتن فيبر، معده را به كار مىاندازند و از تبديل شدنش به كارخانه هضم برنج و خورش، جلوگيرى مىكنند. اين را وقتى كه بعد از 6 ماه، با دو گاز سيب، تمام دستگاه گوارشتان محصولات صوتى و تصويرى عجيب و غريب توليد كرد، مىفهميد.
وجود سبزى، كلى در لطيف كردن فضاى مجردى و بى پدر و مادر خوابگاه يا خانه مؤثر است. سبزى را صبح بخريد و بعد از پاك كردن، چند ساعت در قابلمه بزرگى كه دو سه قطره مايع ظرفشويى تويش ريختهايد نگه داريد. بعد خوب آن را آب بكشيد و توى يخچال بگذاريد. سبزى را چه بيرون و چه توى يخچال زياد نمىشود نگه داشت؛ اما سر سفرهاى كه سبزى باشد، تقريباً هر غذايى را مىشود خورد.
قانون خوابگاه مىگويد: ميوهاى كه وارد اتاق شد، هر قدر زياد باشد، در رو و مازاد و بقيه ندارد. اگر اين قانون نقض بشود، قانونگذار، يخچال راهرو را پيشبينى كرده كه البته راه حل كاملاً بيهودهاى است؛ چون در خوابگاه، يخچال و محتوياتش، مثل راهرو و دستشويى، مشترك به حساب مىآيد و بنابراين، هندوانه سرخى كه داريد كتاب مىخوانيد تا خنك شود، متعلق به اولين كسى است كه بعد از شما در يخچال را باز مىكند! اگر با كم و زياد اين قوانين و شرايط، كنار آمديد و همبلوكىهايتان دانشجوى الهيات و حقوق از آب در آمدند كه هيچ، وگرنه مىتوانيد چند نفرى يك يخچال دست دو كوچك براى اتاقتان بخريد يا ميوهها را روى بالكن احتمالى اتاق - اگر آفتابگير نيست - بگذاريد و يا مىتوانيد قبل از گذاشتن هلو توى يخچال، از نايلونهاى سياه و برچسبهاى گمراه كنندهاى مثل كدو و زهر حلاحل براى بستهبندى آن استفاده كنيد. در هر صورت، بىخيال ميوه شدن، حتى در اين شرايط جنگى، حكم تيراندازى مستقيم به نيروهاى خودى را دارد... .
صبحانه
خوابگاه و خانه پدرى، فرقهاى زيادى با هم دارند؛ اما شايد سمبل همه اين تفاوتها، يك كلمه باشد؛ صبحانه.
صبحانه، غير از قند و پنيرى كه دانشگاه، هر از چند گاهى در راستاى تلاش براى زنده نگهداشتن اين سنت مىدهد، بيدار شدن مىخواهد و سنگك خريدن و چاى گذاشتن و بين نعشهاى مورب وسط اتاق، جايى براى سفره پيدا كردن و بقيه را صدا زدن و... .
همه اينها يعنى زندگى. ناهار و شام، وعدههاى اجبارى شكم پركنى هستند كه تقريباً هر موقع و با هر چيزى مىشود ادايشان كرد؛ اما چيزى كه به اينها و بقيه مخلفات زندگى ريتم مىدهد، صبحانه است؛ مخصوصاً در جايى مثل خوابگاه كه حساب روز و شب به راحتى مىتواند از دست آدم در برود و خيلى وقتها، بالا آمدن خورشيد، اصلاً دليل و انگيزه موجهى براى شروع روز و بلند شدن و سر كلاس رفتن، به حساب نمىآيد. غير از اين تأثيرهاى روانى و سمبوليك خفن، صبحانه خوردن، اشتها را هم باز مىكند و بالاخره استارتى است براى به كار افتادن هيكلى كه قرار است برود و بدون چرت زدن، از رژه نتهاى استاد روى تخته، سان ببيند.
سيگار
ممكن است با الهام از بعضى سال بالايىها، به سرتان بزند چيزهايى را كه يك عمر ظالمانه از شما دريغ شده، تجربه كنيد و به همه و از جمله خودتان بفهمانيد كه چقدر آدم خفنى هستيد. سيگار، يكى از همين چيزهاست.
كسى از شما انتظار ندارد كه ذاتاً از آن متنفر باشيد؛ اما خداوكيلى اگر 4 نخ كشيديد و خوشتان نيامد، توى رو در بايستى گير نكنيد. سيگار غير از سرطان و تنگى تنفس و تنبل كردن آدم (اين دو تاى آخر را خيلى زودتر و وقتى براى اولين بار بعد از سيگارى شدن كوه رفتيد، مىفهميد) فقط كمى باعث گيجى مىشود كه آن هم بعد از 10 تا 15 نخ، كاملاً از بين مىرود. از آن به بعد شما مىمانيد و عادت مضرى كه حتى لذت بخش هم نيست و براى خيلىها بيشتر حالت نمادين و نوستالژيك پيدا مىكند. سيگارىها براى اين كه به خودشان يا بقيه نشان بدهند عصبى هستند، بلايى سرشان آمده، بىكار نيستند يا دارند به چيزهاى خيلى مهمى فكر مىكنند، از سيگار استفاده مىكنند. يادتان باشد كه سيگار، فكر را باز نمىكند و حتى هيچ كمكى به بيدار ماندن (شبهاى امتحان) نمىكند. فكر نكنيد كسى كه سيگار نمىكشد يا از ماءالشعير معمول و قهوه تلخ بدش مىآيد، آدم نيست.
بيچاره مىشويد، گفته باشم...
اين بچههاى مثبت را نگاه كن؛ دارند نازتان را مىكشند كه سيگار نكشيد.
من اصولاً از اين لوسبازىها خوشم نمىآيد و ترجيح مىدهم با آمار بترسانمتان و اگر هم ببينم گوش نمىدهيد، با كمربند...
نتايج تحقيق دانشگاه علوم پزشكى ايران را ببينيد؛ 77 درصد مردان مراجعهكننده به بيمارستان، به دليل مشكلات تنفسى، سيگارى هستند. 92 درصد از سيگارىهاى مراجعهكننده به بيمارستان، بين 18 تا 25 سالگى سيگارى شدهاند. 84 درصد از دانشجويان سيگارى، قبل از ورود به دانشگاه، لب به سيگار نزده بودند. 69 درصد از دانشجويان سيگارى، زمانى كه اولين سيگار را كشيدهاند، فكر نمىكردند سيگارى خواهند شد.
نوشابه
حتى اگر روزى هدف، وسيله را توجيه كند، غذا هيچ وقت نوشابه را توجيه نخواهد كرد؛ يعنى اگر هم ديديد شام خوابگاه، پايين نمىرود، به نوشابه متوسل نشويد. معمولاً نوشابه غذاخورى (سلف) بعد از چند ماه، براى خيلىها، حكم زولبيا باميه ماه رمضان را پيدا مىكند كه روزه بدون آن افطار نمىشود.
آنهايى كه براى ترك نوشابه، انگيزه كافى ندارند، مىتوانند يك تكه استخوان را از شب تا صبح توى يك ليوان نوشابه سياه نگه دارند و صبح كه بخش بزرگى از استخوان در نوشابه حل شد، شايد بتوانيد حدس بزنيد چه بلاى مشابهى سر دندانها و سيستم گوارش خواهد آمد.
از اين پيامهاى مفيد بازرگانى كه بگذريم، نوشابه چيزى نيست كه بشود براى هميشه قيدش را زد؛ اما معمولاً توى سلف، با همان قيمت نوشابه يا كمى بيشتر، مىشود سالاد يا ماست خريد. شبها هم با يك ربع وقت گذاشتن، سالاد كوچكى عمل مىآيد كه غير از مزه دادن به غذا، كلى هم حس نوستالژيك به سفره تزريق مىكند؛ انتخاب با خودتان.
ستون فقرات
درس خواندن و زندگى كردن، غير از مغز، چيزهاى ديگرى مثل ستون فقرات مىخواهد و اين را اگر زود نفهميد، خودش حالىتان مىكند. در دانشگاه، لااقل شبهاى امتحان مجبوريد چند ساعت پشت سر هم درس بخوانيد و اين چند ساعت را معمولاً ديگر نمىشود با خوابيدن روى شكم و تكان دادن پاها توى هوا يا خوابيدن به پهلو و پايه كردن دست زير سر، برگزار كرد. اگر به درس خواندن پشت ميز عادت نداريد، بهتر است هر چه زودتر يادش بگيريد و موقعيتى را كه كمتر خستهتان مىكند، كشف كنيد. ديگر آن قدر توى چشم پدر و مادر نيسيد كه «قوز نكن» هايشان كارى از پيش ببرد. خودتان حواستان به راه رفتن و نشستنتان باشد؛ شكل خوابيدن هم ايضا. فكر نكنيد اگر پشت ميز و روى كتاب، خوابتان ببرد، زودتر دانشمند مىشويد.
تشكهاى خوابگاه هم معمولاً چيزى بيشتر از 10 سانتى متر اسفنج نرم نيست و مىتواند بلاهاى عجيب و غريبى سر هندسه ستون فقرات بياورد. مىارزد كه يك بار از خانه يك تشك درست و حسابى بزنيد زير بغلتان يا همين جا يك تشك خوب بخريد و 4 سال راحت بخوابيد.
افسردگى
بعد از چند وقت دانشگاه ماندن، ممكن است اتفاقات خاصى برايتان بيفتد. فضاى دانشگاه، ديگر دستتان آمده و مىتواند تصورى هر چند خام، از آينده به شما بدهد. شايد به بخشى از رشتهتان علاقهمند شديد و احساس كرديد اين همان چيزى است كه دنبالش مىگشتيد. شايد هم فكر كنيد اين آخر چيزى نيست كه انتظار يا لااقل آرزويش را داشتيد. همه اينها البته به تصور اوليهتان از دانشگاه، زندگى و آينده بستگى دارد.
تجربه نشان داده كه هيچ كدام از اين دو وضعيت، الزاماً به خوشبختى يا بدبختى منتهى نمىشود؛ اما موقعيت دوم، بسته به شرايط اوليه و واكنشهاى شما و اطرافيانتان مىتواند روى رفتار و شخصيت شما تأثيرهاى موضعى يا ماندگار عجيب و غريبى بگذارد. احتمالاً با اين احساس كه درس خواندن كار احمقانه و عبثى است، شروع مىكنيد و بعد به تدريج، استاد، دانشكده، دانشگاه، مملكت، خاورميانه و دنيا را زير سؤال مىبريد و سرانجام، با شستن و آويزان كردن هستى و آفرينش، به اين چيزى كه فكر مىكنيد يك مكتب فلسفى جديد هم هست، خاتمه مىدهيد. اين فكرها و ترديدها، شايد باعث شود كه تغيير رشته بدهيد و برويد سراغ چيزى كه فكر مىكنيد بيشتر به مزاجتان سازگار است. شايد مدتى برويد و كار متفاوتى مثل ژورناليستبازى بكنيد و آن را ادامه بدهيد يا دوباره برگرديد سركار و زندگى و رشته خودتان و شايد هم مشكلتان با چند تا تغيير كوچك در حواشى و مخلفات زندگى، از بين برود.
اگر اين اغتشاشهاى نورونى به هيچ چيزى منجر نشد و يكهو چشم باز كرديد و ديديد يك سال است كارتان شده دادن فحشهاى آبدار به زمين و زمان و جويدن هزار باره همان سه سطر تفكر و خوابيدن و يادتان نيست آخرين بار، كى احساس خوبى نسبت به خودتان داشتهايد و دلتان مىخواهد سهراب سپهرى به خاطر اين كه گفته «زندگى رسم خوشايندى است»، گور به گور بشود، به خودتان بياييد؛ قد بازى را كنار بگذاريد و لطفاً سرى به يك روانكاو بزنيد.
افسردگى در اين سن، مخصوصاً در دانشگاهها، اصلاً بيمارى نادرى نيست و شيوع بالاى اين بيمارى بين دانشجويان كشور، اين روزها سر و صدايى به راه انداخته و حتى مسئولان را به فكر انداخته است. براى اين كه موضوع دستتان بيايد، مىتوانيد به اظهارات وزير بهداشت - درمان و آموزش پزشكى و معاون سلامت همان آقاى وزير، در سال گذشته و همچنين مسئولان دانشگاههاى مختلف كشور در طول يك سال و نيم اخير توجه كنيد. اولش شايد قبول اين سخن مشكل باشد كه 80 درصد فكرها و فلسفه بافىهاى ارزشمند، از جاى ديگرى غير از گند بودن ذات زندگى آب مىخورد و مثلاً نتيجه كم شدن نوروترانسميترهاى مغز يا خودشيفتگى شماست؛ اما باور كنيد كه همه اين جور فكرها، اگر از يك جور خستگى موقت نباشد، مىتواند علائم بيمارى باشد.
افسردگى، معمولاً با چيزهاى ديگرى همراه مىشود؛ مثل كاهش اشتها، كاهش وزن، اختلال خواب (كمخوابى يا پرخوابى يا تغيير ساعات خواب در شبانه روز)، بىحوصلگى، خستگى كاهش لذت از چيزهايى كه قبلاً لذتبخش بودهاند، بىعلاقگى نسبت به ارتباط با ديگران و رفت و آمد، كم حرفى، افكار مرتبط با مرگ، تصميم به خودكشى يا ديگر كشى و... .
از اين نترسيد كه با مراجعه به پزشك و در ميان گذاشتن مشكلاتتان، شما به عنوان يك بيمار روانى شناخته شويد و يا اين كه اين مسائل مىتواند در آينده براى شما و حرفهتان مشكلساز شود. اتفاقاً اگر همين علايم را جدى نگيريد و به فكر درمان آنها نباشيد، ممكن است كار به جاهاى باريكتر بكشد و خداى نكرده براى شما مشكلساز شود.
نكته آخر اين كه خيلى هم سخت نگيريد؛ با افتادن در يك واحد يا چند واحد درسى و مشروط شدن در يك ترم تحصيلى، دنيا به آخر نمىرسد. مهم اين است كه تصميم بگيريد بقيه مسير را بهتر طى كنيد؛ فقط همين كافى است.
خيلى از موفقترينها هم بالاخره يكى دو واحد را يك جايى سوتى دادهاند؛ حتى اگر الان انكار كنند!
مسواك
اين ديگر روضه خواندن و قلمفرسايى ندارد. به نظر من، نخ دندان كشيدن واقعاً اميد به زندگى مىخواهد؛ اما يك مسواك زدن 2-3 دقيقهاى از هر تنهلش افسردهاى بر مىآيد. تا آخر عمر، همين يكدست دندان را بيشتر نداريد و از اين به بعد، خودتان مسئولش هستيد. لااقل به تكتك كلمات اين جمله فكر كنيد و بعد سر بىمسواك زمين بگذاريد.
تميز باشيد...
گرانترين ادكلن دنيا هم از پس پنهان كردن بوى بدنى كه 10 روز است رنگ آب به خودش نديده، بر نمىآيد. همين طور است نسبت به بوگيرها و اتاقى كه ظرفهايش هفته به هفته شسته مىشود. شلخته بازى، وقتى كسى بالاى سر آدم نيست، خيلى حال مىدهد؛ اما ترك كردنش از سيگار هم سختتر است. اينها را هم بايد گفت؟
خواب
خواب، غير از قلمرو جولان ناخودآگاه، فرصت آرامش و تجديد قواى جسم و روان آدم هم هست. يك ذهن و تن خسته، با يك وجود آماده براى فعاليت، به اندازه يك خواب خوب يا برعكس يك خواب بد، فاصله دارد. هر چقدر هم كه بار هستى روى دوشتان سنگينى مىكند، 6 تا 8 ساعت خواب منظم را از خود دريغ نكنيد. استاندارد خاصى براى زمان خواب وجود ندارد؛ ولى اگر با بدنتان روى ساعت شروع و پايان خواب به توافق رسيدهايد، لااقل از شنبه تا چهارشنبه به آن وفادار بمانيد.
در خوابگاه، بعضى وقتها اين كار از جهاد اكبر هم سختتر است؛ اما مىتوانيد شبهاى پنجشنبه و جمعه را بگذاريد براى تمرين آنارشى و خالى كردن عقدههاى هفته. خواب، واقعاً چيز مهمى است؛ آن قدر كه اگر ديديد يك ماه است بد خوابيد و خستهتر بيدار مىشويد و هيچ لذتى از دهن دره، بعد از باز شدن چشمها نمىبريد يا هيچ انگيزهاى براى بيدار شدن نداريد، دكتر رفتن، اصلاً سوسولبازى به حساب نمىآيد.
نور
از حالا به بعد، با چشمهايتان بيشتر سر و كار خواهيد داشت. در دانشگاه، استانداردها، خيلى بالاتر از دبيرستان است و فاصله شما با تخته سياه، ممكن است به ده يا دهها متر برسد. بنابراين، به نفعتان است كه يك جورى موجبات رضايت چشمهايتان را فراهم كنيد و چشمها هم كه مىدانيد براى ديدن، بيشتر از هويج، به فوتون (نور) احتياج دارند.
نور، مثل بقيه چيزها، دو تا ويژگى دارد؛ كميت و كيفيت و اين دو تا را مىشود تغيير داد. فكر نكنيد نور اتاقتان در خوابگاه و يا حتى در خانه، جزء ثابتهاى جهانى است. كم بودن كميت نور را احتمالاً خيلى سريع و وقتى دو بار با هم اتاقىهايتان شاخ به شاخ شديد، مىفهميد؛ اما كيفيتش از آن چيزهايى است كه بدون آن كه بفهميد، رويتان تأثير مىگذارد. اگر ترم 2 و 3 ديديد ديگر حوصله درس خواندن را نداريد و زندگى به نظرتان خيلى عبث و بىمزه مىآيد، يك چهارپايه زير پايتان بگذاريد و دستى به تركيب نور اتاقتان بزنيد.
نور سفيد لامپهاى مهتابى، آرامشبخش است؛ اما مىتواند در درازمدت، افسرده كننده باشد و در مقابل، نور زرد يكدست هم قابليت اين را دارد كه مستقيماً اعصابتان را منور كند. مخلوطى از لامپهاى سفيد و زرد، حالت بهترى است كه سر تعداد و تركيبش، بايد با بقيه هماتاقىها به توافق برسيد. اگر هم جغديد (و به عبارت بهتر، اگر شبها درس مىخوانيد)، خريدن يك چراغ مطالعه چند هزار تومانى، به شنيدن غرغر بقيه يا كتاب خواندن زير نور نوكيا 1100 شرف دارد؛ البته همه اين نصيحتها، مال وقتى است كه روى چشمهايتان براى معافيت سربازى بعد از ليسانس، حساب باز نكرده باشيد.
منبع: همشهرى جوان
اينها درست، ولى انصاف بدهيد كه اين مغز، براى اين كه باد كولر مستقيماً در نورونها نخورد، يك جمجمه مىخواهد يا نه؟ پنجاه سال ديگر وقتى مىخواهيد قصه فرودتان روى سطح خورشيد را براى ميهمانها تعريف كنيد، بايد 4 تا دندان توى دهنتان باشد يا نه؟ دلتان مىخواهد با دستهاى خودتان جايزه نوبل را تحويل بگيريد يا آن را به نشانىتان در بيمارستان پست كنند؟ مىدانيد كه پست سوئد، هزينه ارسال محموله را از گيرنده مىگيرد؟
در ايران، دانشگاهها متأسفانه فقط متولى پرورش ذهن دانشجويان عزيز هستند؛ اما سلامت روحى و جسمى، معمولاً فراموش مىشود. اگر باور نداريد، يك نگاه به رنگ و روى قديمىترهاى دانشگاهتان بيندازيد!
افزودنىهاى لازم!
هر دانشگاهى قبول شدى، مباركت! هيچ وقت سعى نكن غذاى دانشگاهت را با دانشگاه يا دانشكده ديگرى مقايسه كنى؛
چون تقريباً هيچ رابطه ثابت شدهاى بين اعتبار دانشگاه و كيفيت غذايش وجود ندارد. غذاهاى دانشگاه و خوابگاه، فقط حاوى مقادير زيادى كالرى است و براى اين كه سرپا باشى و سير شوى، كافى است؛ ولى مواظب باش اين همه نشاسته و كربوهيدرات برنج و سيبزمينى و نان، شكمت را بدجورى جلو مىآورد و اگر فقط از اين رژيم استفاده كنى، به زودى دچار مشكل مىشوى.
همه دانشگاهها در يك نكته مشتركند و آن اين كه يك چيزهايى در غذايشان نيست؛ از شير و ماهى بگير تا سبزى و ميوه. ميوه و سبزى، چيزهايى هستند كه غير از ارزشهاى غذايى، به خاطر داشتن فيبر، معده را به كار مىاندازند و از تبديل شدنش به كارخانه هضم برنج و خورش، جلوگيرى مىكنند. اين را وقتى كه بعد از 6 ماه، با دو گاز سيب، تمام دستگاه گوارشتان محصولات صوتى و تصويرى عجيب و غريب توليد كرد، مىفهميد.
وجود سبزى، كلى در لطيف كردن فضاى مجردى و بى پدر و مادر خوابگاه يا خانه مؤثر است. سبزى را صبح بخريد و بعد از پاك كردن، چند ساعت در قابلمه بزرگى كه دو سه قطره مايع ظرفشويى تويش ريختهايد نگه داريد. بعد خوب آن را آب بكشيد و توى يخچال بگذاريد. سبزى را چه بيرون و چه توى يخچال زياد نمىشود نگه داشت؛ اما سر سفرهاى كه سبزى باشد، تقريباً هر غذايى را مىشود خورد.
قانون خوابگاه مىگويد: ميوهاى كه وارد اتاق شد، هر قدر زياد باشد، در رو و مازاد و بقيه ندارد. اگر اين قانون نقض بشود، قانونگذار، يخچال راهرو را پيشبينى كرده كه البته راه حل كاملاً بيهودهاى است؛ چون در خوابگاه، يخچال و محتوياتش، مثل راهرو و دستشويى، مشترك به حساب مىآيد و بنابراين، هندوانه سرخى كه داريد كتاب مىخوانيد تا خنك شود، متعلق به اولين كسى است كه بعد از شما در يخچال را باز مىكند! اگر با كم و زياد اين قوانين و شرايط، كنار آمديد و همبلوكىهايتان دانشجوى الهيات و حقوق از آب در آمدند كه هيچ، وگرنه مىتوانيد چند نفرى يك يخچال دست دو كوچك براى اتاقتان بخريد يا ميوهها را روى بالكن احتمالى اتاق - اگر آفتابگير نيست - بگذاريد و يا مىتوانيد قبل از گذاشتن هلو توى يخچال، از نايلونهاى سياه و برچسبهاى گمراه كنندهاى مثل كدو و زهر حلاحل براى بستهبندى آن استفاده كنيد. در هر صورت، بىخيال ميوه شدن، حتى در اين شرايط جنگى، حكم تيراندازى مستقيم به نيروهاى خودى را دارد... .
صبحانه
خوابگاه و خانه پدرى، فرقهاى زيادى با هم دارند؛ اما شايد سمبل همه اين تفاوتها، يك كلمه باشد؛ صبحانه.
صبحانه، غير از قند و پنيرى كه دانشگاه، هر از چند گاهى در راستاى تلاش براى زنده نگهداشتن اين سنت مىدهد، بيدار شدن مىخواهد و سنگك خريدن و چاى گذاشتن و بين نعشهاى مورب وسط اتاق، جايى براى سفره پيدا كردن و بقيه را صدا زدن و... .
همه اينها يعنى زندگى. ناهار و شام، وعدههاى اجبارى شكم پركنى هستند كه تقريباً هر موقع و با هر چيزى مىشود ادايشان كرد؛ اما چيزى كه به اينها و بقيه مخلفات زندگى ريتم مىدهد، صبحانه است؛ مخصوصاً در جايى مثل خوابگاه كه حساب روز و شب به راحتى مىتواند از دست آدم در برود و خيلى وقتها، بالا آمدن خورشيد، اصلاً دليل و انگيزه موجهى براى شروع روز و بلند شدن و سر كلاس رفتن، به حساب نمىآيد. غير از اين تأثيرهاى روانى و سمبوليك خفن، صبحانه خوردن، اشتها را هم باز مىكند و بالاخره استارتى است براى به كار افتادن هيكلى كه قرار است برود و بدون چرت زدن، از رژه نتهاى استاد روى تخته، سان ببيند.
سيگار
ممكن است با الهام از بعضى سال بالايىها، به سرتان بزند چيزهايى را كه يك عمر ظالمانه از شما دريغ شده، تجربه كنيد و به همه و از جمله خودتان بفهمانيد كه چقدر آدم خفنى هستيد. سيگار، يكى از همين چيزهاست.
كسى از شما انتظار ندارد كه ذاتاً از آن متنفر باشيد؛ اما خداوكيلى اگر 4 نخ كشيديد و خوشتان نيامد، توى رو در بايستى گير نكنيد. سيگار غير از سرطان و تنگى تنفس و تنبل كردن آدم (اين دو تاى آخر را خيلى زودتر و وقتى براى اولين بار بعد از سيگارى شدن كوه رفتيد، مىفهميد) فقط كمى باعث گيجى مىشود كه آن هم بعد از 10 تا 15 نخ، كاملاً از بين مىرود. از آن به بعد شما مىمانيد و عادت مضرى كه حتى لذت بخش هم نيست و براى خيلىها بيشتر حالت نمادين و نوستالژيك پيدا مىكند. سيگارىها براى اين كه به خودشان يا بقيه نشان بدهند عصبى هستند، بلايى سرشان آمده، بىكار نيستند يا دارند به چيزهاى خيلى مهمى فكر مىكنند، از سيگار استفاده مىكنند. يادتان باشد كه سيگار، فكر را باز نمىكند و حتى هيچ كمكى به بيدار ماندن (شبهاى امتحان) نمىكند. فكر نكنيد كسى كه سيگار نمىكشد يا از ماءالشعير معمول و قهوه تلخ بدش مىآيد، آدم نيست.
بيچاره مىشويد، گفته باشم...
اين بچههاى مثبت را نگاه كن؛ دارند نازتان را مىكشند كه سيگار نكشيد.
من اصولاً از اين لوسبازىها خوشم نمىآيد و ترجيح مىدهم با آمار بترسانمتان و اگر هم ببينم گوش نمىدهيد، با كمربند...
نتايج تحقيق دانشگاه علوم پزشكى ايران را ببينيد؛ 77 درصد مردان مراجعهكننده به بيمارستان، به دليل مشكلات تنفسى، سيگارى هستند. 92 درصد از سيگارىهاى مراجعهكننده به بيمارستان، بين 18 تا 25 سالگى سيگارى شدهاند. 84 درصد از دانشجويان سيگارى، قبل از ورود به دانشگاه، لب به سيگار نزده بودند. 69 درصد از دانشجويان سيگارى، زمانى كه اولين سيگار را كشيدهاند، فكر نمىكردند سيگارى خواهند شد.
نوشابه
حتى اگر روزى هدف، وسيله را توجيه كند، غذا هيچ وقت نوشابه را توجيه نخواهد كرد؛ يعنى اگر هم ديديد شام خوابگاه، پايين نمىرود، به نوشابه متوسل نشويد. معمولاً نوشابه غذاخورى (سلف) بعد از چند ماه، براى خيلىها، حكم زولبيا باميه ماه رمضان را پيدا مىكند كه روزه بدون آن افطار نمىشود.
آنهايى كه براى ترك نوشابه، انگيزه كافى ندارند، مىتوانند يك تكه استخوان را از شب تا صبح توى يك ليوان نوشابه سياه نگه دارند و صبح كه بخش بزرگى از استخوان در نوشابه حل شد، شايد بتوانيد حدس بزنيد چه بلاى مشابهى سر دندانها و سيستم گوارش خواهد آمد.
از اين پيامهاى مفيد بازرگانى كه بگذريم، نوشابه چيزى نيست كه بشود براى هميشه قيدش را زد؛ اما معمولاً توى سلف، با همان قيمت نوشابه يا كمى بيشتر، مىشود سالاد يا ماست خريد. شبها هم با يك ربع وقت گذاشتن، سالاد كوچكى عمل مىآيد كه غير از مزه دادن به غذا، كلى هم حس نوستالژيك به سفره تزريق مىكند؛ انتخاب با خودتان.
ستون فقرات
درس خواندن و زندگى كردن، غير از مغز، چيزهاى ديگرى مثل ستون فقرات مىخواهد و اين را اگر زود نفهميد، خودش حالىتان مىكند. در دانشگاه، لااقل شبهاى امتحان مجبوريد چند ساعت پشت سر هم درس بخوانيد و اين چند ساعت را معمولاً ديگر نمىشود با خوابيدن روى شكم و تكان دادن پاها توى هوا يا خوابيدن به پهلو و پايه كردن دست زير سر، برگزار كرد. اگر به درس خواندن پشت ميز عادت نداريد، بهتر است هر چه زودتر يادش بگيريد و موقعيتى را كه كمتر خستهتان مىكند، كشف كنيد. ديگر آن قدر توى چشم پدر و مادر نيسيد كه «قوز نكن» هايشان كارى از پيش ببرد. خودتان حواستان به راه رفتن و نشستنتان باشد؛ شكل خوابيدن هم ايضا. فكر نكنيد اگر پشت ميز و روى كتاب، خوابتان ببرد، زودتر دانشمند مىشويد.
تشكهاى خوابگاه هم معمولاً چيزى بيشتر از 10 سانتى متر اسفنج نرم نيست و مىتواند بلاهاى عجيب و غريبى سر هندسه ستون فقرات بياورد. مىارزد كه يك بار از خانه يك تشك درست و حسابى بزنيد زير بغلتان يا همين جا يك تشك خوب بخريد و 4 سال راحت بخوابيد.
افسردگى
بعد از چند وقت دانشگاه ماندن، ممكن است اتفاقات خاصى برايتان بيفتد. فضاى دانشگاه، ديگر دستتان آمده و مىتواند تصورى هر چند خام، از آينده به شما بدهد. شايد به بخشى از رشتهتان علاقهمند شديد و احساس كرديد اين همان چيزى است كه دنبالش مىگشتيد. شايد هم فكر كنيد اين آخر چيزى نيست كه انتظار يا لااقل آرزويش را داشتيد. همه اينها البته به تصور اوليهتان از دانشگاه، زندگى و آينده بستگى دارد.
تجربه نشان داده كه هيچ كدام از اين دو وضعيت، الزاماً به خوشبختى يا بدبختى منتهى نمىشود؛ اما موقعيت دوم، بسته به شرايط اوليه و واكنشهاى شما و اطرافيانتان مىتواند روى رفتار و شخصيت شما تأثيرهاى موضعى يا ماندگار عجيب و غريبى بگذارد. احتمالاً با اين احساس كه درس خواندن كار احمقانه و عبثى است، شروع مىكنيد و بعد به تدريج، استاد، دانشكده، دانشگاه، مملكت، خاورميانه و دنيا را زير سؤال مىبريد و سرانجام، با شستن و آويزان كردن هستى و آفرينش، به اين چيزى كه فكر مىكنيد يك مكتب فلسفى جديد هم هست، خاتمه مىدهيد. اين فكرها و ترديدها، شايد باعث شود كه تغيير رشته بدهيد و برويد سراغ چيزى كه فكر مىكنيد بيشتر به مزاجتان سازگار است. شايد مدتى برويد و كار متفاوتى مثل ژورناليستبازى بكنيد و آن را ادامه بدهيد يا دوباره برگرديد سركار و زندگى و رشته خودتان و شايد هم مشكلتان با چند تا تغيير كوچك در حواشى و مخلفات زندگى، از بين برود.
اگر اين اغتشاشهاى نورونى به هيچ چيزى منجر نشد و يكهو چشم باز كرديد و ديديد يك سال است كارتان شده دادن فحشهاى آبدار به زمين و زمان و جويدن هزار باره همان سه سطر تفكر و خوابيدن و يادتان نيست آخرين بار، كى احساس خوبى نسبت به خودتان داشتهايد و دلتان مىخواهد سهراب سپهرى به خاطر اين كه گفته «زندگى رسم خوشايندى است»، گور به گور بشود، به خودتان بياييد؛ قد بازى را كنار بگذاريد و لطفاً سرى به يك روانكاو بزنيد.
افسردگى در اين سن، مخصوصاً در دانشگاهها، اصلاً بيمارى نادرى نيست و شيوع بالاى اين بيمارى بين دانشجويان كشور، اين روزها سر و صدايى به راه انداخته و حتى مسئولان را به فكر انداخته است. براى اين كه موضوع دستتان بيايد، مىتوانيد به اظهارات وزير بهداشت - درمان و آموزش پزشكى و معاون سلامت همان آقاى وزير، در سال گذشته و همچنين مسئولان دانشگاههاى مختلف كشور در طول يك سال و نيم اخير توجه كنيد. اولش شايد قبول اين سخن مشكل باشد كه 80 درصد فكرها و فلسفه بافىهاى ارزشمند، از جاى ديگرى غير از گند بودن ذات زندگى آب مىخورد و مثلاً نتيجه كم شدن نوروترانسميترهاى مغز يا خودشيفتگى شماست؛ اما باور كنيد كه همه اين جور فكرها، اگر از يك جور خستگى موقت نباشد، مىتواند علائم بيمارى باشد.
افسردگى، معمولاً با چيزهاى ديگرى همراه مىشود؛ مثل كاهش اشتها، كاهش وزن، اختلال خواب (كمخوابى يا پرخوابى يا تغيير ساعات خواب در شبانه روز)، بىحوصلگى، خستگى كاهش لذت از چيزهايى كه قبلاً لذتبخش بودهاند، بىعلاقگى نسبت به ارتباط با ديگران و رفت و آمد، كم حرفى، افكار مرتبط با مرگ، تصميم به خودكشى يا ديگر كشى و... .
از اين نترسيد كه با مراجعه به پزشك و در ميان گذاشتن مشكلاتتان، شما به عنوان يك بيمار روانى شناخته شويد و يا اين كه اين مسائل مىتواند در آينده براى شما و حرفهتان مشكلساز شود. اتفاقاً اگر همين علايم را جدى نگيريد و به فكر درمان آنها نباشيد، ممكن است كار به جاهاى باريكتر بكشد و خداى نكرده براى شما مشكلساز شود.
نكته آخر اين كه خيلى هم سخت نگيريد؛ با افتادن در يك واحد يا چند واحد درسى و مشروط شدن در يك ترم تحصيلى، دنيا به آخر نمىرسد. مهم اين است كه تصميم بگيريد بقيه مسير را بهتر طى كنيد؛ فقط همين كافى است.
خيلى از موفقترينها هم بالاخره يكى دو واحد را يك جايى سوتى دادهاند؛ حتى اگر الان انكار كنند!
مسواك
اين ديگر روضه خواندن و قلمفرسايى ندارد. به نظر من، نخ دندان كشيدن واقعاً اميد به زندگى مىخواهد؛ اما يك مسواك زدن 2-3 دقيقهاى از هر تنهلش افسردهاى بر مىآيد. تا آخر عمر، همين يكدست دندان را بيشتر نداريد و از اين به بعد، خودتان مسئولش هستيد. لااقل به تكتك كلمات اين جمله فكر كنيد و بعد سر بىمسواك زمين بگذاريد.
تميز باشيد...
گرانترين ادكلن دنيا هم از پس پنهان كردن بوى بدنى كه 10 روز است رنگ آب به خودش نديده، بر نمىآيد. همين طور است نسبت به بوگيرها و اتاقى كه ظرفهايش هفته به هفته شسته مىشود. شلخته بازى، وقتى كسى بالاى سر آدم نيست، خيلى حال مىدهد؛ اما ترك كردنش از سيگار هم سختتر است. اينها را هم بايد گفت؟
خواب
خواب، غير از قلمرو جولان ناخودآگاه، فرصت آرامش و تجديد قواى جسم و روان آدم هم هست. يك ذهن و تن خسته، با يك وجود آماده براى فعاليت، به اندازه يك خواب خوب يا برعكس يك خواب بد، فاصله دارد. هر چقدر هم كه بار هستى روى دوشتان سنگينى مىكند، 6 تا 8 ساعت خواب منظم را از خود دريغ نكنيد. استاندارد خاصى براى زمان خواب وجود ندارد؛ ولى اگر با بدنتان روى ساعت شروع و پايان خواب به توافق رسيدهايد، لااقل از شنبه تا چهارشنبه به آن وفادار بمانيد.
در خوابگاه، بعضى وقتها اين كار از جهاد اكبر هم سختتر است؛ اما مىتوانيد شبهاى پنجشنبه و جمعه را بگذاريد براى تمرين آنارشى و خالى كردن عقدههاى هفته. خواب، واقعاً چيز مهمى است؛ آن قدر كه اگر ديديد يك ماه است بد خوابيد و خستهتر بيدار مىشويد و هيچ لذتى از دهن دره، بعد از باز شدن چشمها نمىبريد يا هيچ انگيزهاى براى بيدار شدن نداريد، دكتر رفتن، اصلاً سوسولبازى به حساب نمىآيد.
نور
از حالا به بعد، با چشمهايتان بيشتر سر و كار خواهيد داشت. در دانشگاه، استانداردها، خيلى بالاتر از دبيرستان است و فاصله شما با تخته سياه، ممكن است به ده يا دهها متر برسد. بنابراين، به نفعتان است كه يك جورى موجبات رضايت چشمهايتان را فراهم كنيد و چشمها هم كه مىدانيد براى ديدن، بيشتر از هويج، به فوتون (نور) احتياج دارند.
نور، مثل بقيه چيزها، دو تا ويژگى دارد؛ كميت و كيفيت و اين دو تا را مىشود تغيير داد. فكر نكنيد نور اتاقتان در خوابگاه و يا حتى در خانه، جزء ثابتهاى جهانى است. كم بودن كميت نور را احتمالاً خيلى سريع و وقتى دو بار با هم اتاقىهايتان شاخ به شاخ شديد، مىفهميد؛ اما كيفيتش از آن چيزهايى است كه بدون آن كه بفهميد، رويتان تأثير مىگذارد. اگر ترم 2 و 3 ديديد ديگر حوصله درس خواندن را نداريد و زندگى به نظرتان خيلى عبث و بىمزه مىآيد، يك چهارپايه زير پايتان بگذاريد و دستى به تركيب نور اتاقتان بزنيد.
نور سفيد لامپهاى مهتابى، آرامشبخش است؛ اما مىتواند در درازمدت، افسرده كننده باشد و در مقابل، نور زرد يكدست هم قابليت اين را دارد كه مستقيماً اعصابتان را منور كند. مخلوطى از لامپهاى سفيد و زرد، حالت بهترى است كه سر تعداد و تركيبش، بايد با بقيه هماتاقىها به توافق برسيد. اگر هم جغديد (و به عبارت بهتر، اگر شبها درس مىخوانيد)، خريدن يك چراغ مطالعه چند هزار تومانى، به شنيدن غرغر بقيه يا كتاب خواندن زير نور نوكيا 1100 شرف دارد؛ البته همه اين نصيحتها، مال وقتى است كه روى چشمهايتان براى معافيت سربازى بعد از ليسانس، حساب باز نكرده باشيد.
منبع: همشهرى جوان
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 6:54 PM توسط سید هادی موسوی
|
وبلاگ فارغ التحصیلان IT 84 دانشگاه بیرجند