دانشگاه چه جور جايى است؟
دانشگاه جاى خوبى است؛ اگر بخواهم درستتر حرف بزنم، بايد بگويم جاى بدى نيست؛ خوبىها و بدىهاى خودش را دارد. بعضىها كه قبل از شما آمدهاند تا تويش درس بخوانند، خيلى بهشان خوش گذشته و به نظر خودشان (و معمولاً به نظر بقيه)، چند سالى كه اين جا بودهاند، موفق بودهاند. بعضىها هم اصلاً از دانشگاه خاطره خوبى ندارند و دوره دانشجويىشان پر از اتفاقهاى ناخوشايند است.
شما هم كه به اين جا پا گذاشتهايد، مىخواهم بهتان بگويم كه اين كه شما آخر كار چه حسى پيدا مىكنيد، كاملاً به خودتان وابسته است. لابد فكر مىكنيد كه مىخواهم از درس خواندن حرف بزنم و بگويم كه بچهها بهتر است درس بخوانيد تا خوشبخت بشويد... اما بهتر است صبر كنيد تا خودم بگويم؛ دانشگاه نمونهاى واقعى از اتفاقهايى است كه ممكن است در زندگىتان بارها تكرار شوند. باور كنيد! شما ديگر بزرگ شدهايد؛ خيلى بزرگ. اين را بزرگترها دائما به ما مىگويند تا لابد يادمان نرود؛ وقتى دبستان تمام مىشود و نوبت به دوره راهنمايى مىرسد، وقتى تازه مىرويم دبيرستان، موقع درس خواندن براى كنكور، وقت انتخاب رشته... ما دائما داريم بزرگ مىشويم.
همه اين بزرگ شدنها، شكل كوچكى از بزرگ شدنى است كه بايد در دانشگاه تجربه كرد. وقتى مىآييد دانشگاه، خيلى از برنامههايى كه در زندگىتان شكل روتين و خودكار داشت، به عهده خودتان مىافتد.
دانشگاه زنگ ورزش ندارد؛ ساعتهاى درسى، برعكس مدرسه زياد نيست و مجبور نيستيد خيلى دانشگاه بمانيد. پس اگر خودتان به فكر آشنا شدن و رفاقت با ديگران نباشيد، تنها مىمانيد! اگر تنها ماندن زياد خوشايند نيست، بايد دنبال اين باشيد كه با بقيه آشنا بشويد و با آنها وقت بگذرانيد.
يك چيز ديگر هم هست؛ دانشگاه جايى است كه مسير زندگى را مشخص مىكند. آدم خيلى از تصميمهاى بزرگ زندگى را در همان دوران دانشجويى مىگيرد؛ مثل اين كه ادامه تحصيل دهد يا ترجيح دهد كه بعد از ليسانس، فقط كار كند؛ اين كه كى مىخواهد ازدواج كند و براى اين كار، دنبال چه جور آدمى است؛ اين كه مىخواهد ايران بماند يا به خارج از كشور برود و ... .
خلاصه همه اينها نشان مىدهد كه زندگى دانشجويى، يك تكه مهم از زندگىتان است. بهترين كارى كه مىتوانيد بكنيد اين است كه مردانه سراغش برويد و بدترين كار، احتمالاً اين كه بىخيال باشيد و از تصميمگيرىهاى مهم فرار كنيد.
شما هم كه به اين جا پا گذاشتهايد، مىخواهم بهتان بگويم كه اين كه شما آخر كار چه حسى پيدا مىكنيد، كاملاً به خودتان وابسته است. لابد فكر مىكنيد كه مىخواهم از درس خواندن حرف بزنم و بگويم كه بچهها بهتر است درس بخوانيد تا خوشبخت بشويد... اما بهتر است صبر كنيد تا خودم بگويم؛ دانشگاه نمونهاى واقعى از اتفاقهايى است كه ممكن است در زندگىتان بارها تكرار شوند. باور كنيد! شما ديگر بزرگ شدهايد؛ خيلى بزرگ. اين را بزرگترها دائما به ما مىگويند تا لابد يادمان نرود؛ وقتى دبستان تمام مىشود و نوبت به دوره راهنمايى مىرسد، وقتى تازه مىرويم دبيرستان، موقع درس خواندن براى كنكور، وقت انتخاب رشته... ما دائما داريم بزرگ مىشويم.
همه اين بزرگ شدنها، شكل كوچكى از بزرگ شدنى است كه بايد در دانشگاه تجربه كرد. وقتى مىآييد دانشگاه، خيلى از برنامههايى كه در زندگىتان شكل روتين و خودكار داشت، به عهده خودتان مىافتد.
دانشگاه زنگ ورزش ندارد؛ ساعتهاى درسى، برعكس مدرسه زياد نيست و مجبور نيستيد خيلى دانشگاه بمانيد. پس اگر خودتان به فكر آشنا شدن و رفاقت با ديگران نباشيد، تنها مىمانيد! اگر تنها ماندن زياد خوشايند نيست، بايد دنبال اين باشيد كه با بقيه آشنا بشويد و با آنها وقت بگذرانيد.
يك چيز ديگر هم هست؛ دانشگاه جايى است كه مسير زندگى را مشخص مىكند. آدم خيلى از تصميمهاى بزرگ زندگى را در همان دوران دانشجويى مىگيرد؛ مثل اين كه ادامه تحصيل دهد يا ترجيح دهد كه بعد از ليسانس، فقط كار كند؛ اين كه كى مىخواهد ازدواج كند و براى اين كار، دنبال چه جور آدمى است؛ اين كه مىخواهد ايران بماند يا به خارج از كشور برود و ... .
خلاصه همه اينها نشان مىدهد كه زندگى دانشجويى، يك تكه مهم از زندگىتان است. بهترين كارى كه مىتوانيد بكنيد اين است كه مردانه سراغش برويد و بدترين كار، احتمالاً اين كه بىخيال باشيد و از تصميمگيرىهاى مهم فرار كنيد.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۸۷ ساعت 6:46 PM توسط سید هادی موسوی
|
وبلاگ فارغ التحصیلان IT 84 دانشگاه بیرجند