بچه بودم
که خدارا دیدم
لابه لا ی کاج های خانه سرسبزمان
در تب بازی قائم باشد
با همان شیطنت کودکی ام
از خدا پرسیدم:
که تو هم بازی من خواهی شد؟
و خدا گفت به من:
پسر بازی گوش
من از اول بودم
به خدا گفتم زود
که دو دستانم را
روی چشمم می گذارم
تو برو قایم شو
و خدا رفت
رفت و قایم شد و تا برگشتم....!
همه جا را گشتم
زیر یک سرو بلند
پشت محراب نماز پدرم
زیر یک شبنم آغشته به ناز
عاقبت خسته شدم
داد زدم
تو کجا پنهانی؟
و شنیدم او گفت:
من در قلب تو قایم شده ام

بچه بودم
در تب بازی قائم باشد
با همان شیطنت کودکی ام
فهمیدم
جای قایم شدن دوست کجاست...!


شعر از محمد قادری
دانشجوی عمران 86