این شعر از بچه های دانشکده ی خودمونه......
بچه بودم
که خدارا دیدم
لابه لا ی کاج های خانه سرسبزمان
در تب بازی قائم باشد
با همان شیطنت کودکی ام
از خدا پرسیدم:
که تو هم بازی من خواهی شد؟
و خدا گفت به من:
پسر بازی گوش
من از اول بودم
به خدا گفتم زود
که دو دستانم را
روی چشمم می گذارم
تو برو قایم شو
و خدا رفت
رفت و قایم شد و تا برگشتم....!
همه جا را گشتم
زیر یک سرو بلند
پشت محراب نماز پدرم
زیر یک شبنم آغشته به ناز
عاقبت خسته شدم
داد زدم
تو کجا پنهانی؟
و شنیدم او گفت:
من در قلب تو قایم شده ام
بچه بودم
در تب بازی قائم باشد
با همان شیطنت کودکی ام
فهمیدم
جای قایم شدن دوست کجاست...!
شعر از محمد قادری
دانشجوی عمران 86
که خدارا دیدم
لابه لا ی کاج های خانه سرسبزمان
در تب بازی قائم باشد
با همان شیطنت کودکی ام
از خدا پرسیدم:
که تو هم بازی من خواهی شد؟
و خدا گفت به من:
پسر بازی گوش
من از اول بودم
به خدا گفتم زود
که دو دستانم را
روی چشمم می گذارم
تو برو قایم شو
و خدا رفت
رفت و قایم شد و تا برگشتم....!
همه جا را گشتم
زیر یک سرو بلند
پشت محراب نماز پدرم
زیر یک شبنم آغشته به ناز
عاقبت خسته شدم
داد زدم
تو کجا پنهانی؟
و شنیدم او گفت:
من در قلب تو قایم شده ام
بچه بودم
در تب بازی قائم باشد
با همان شیطنت کودکی ام
فهمیدم
جای قایم شدن دوست کجاست...!
شعر از محمد قادری
دانشجوی عمران 86
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 1:56 PM توسط محمد حسین فرهمند راد
|
وبلاگ فارغ التحصیلان IT 84 دانشگاه بیرجند